هر چند با تبسّم شیرینت،
آن چنان
از خویش میروم،
که نمی بینمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز می دهد.
در جسم من، تمامی روح حیات را
پرواز میدهد
جان مرا- که از دوریت از من گرفته است-
شیرین و خوش،
دوباره به من باز میدهد. »
(همان: ۱۰۸۸و ۱۰۸۹)
مشیری همهی چیزهای دنیوی و از همه مهمتر اثبات دلیل وجود خدا را در لبخند چشم معشوق یافته است. در واقع زیبایی معشوق جلوهای از وجود خداوند است که شاعر را به کمال مطلق خدا و ذات بی مثال او سوق میدهد و به شناخت خداوند میرساند.
۴-۳-۵ بسامد واژگان و اجزاء و مفاهیم نماز و نیایش
۱- «من همه سر بر آستانهی عشق / تو همه ناله در نیایش حق.» (مشیری، ۱۳۸۰، ج۱: ۱۲۰)
۲- «درون معبد هستی / بشر، در گوشهی محراب خواهشهای جان افروز.» (همان: ۳۶۴)
۳- «نشسته در پس سجادهی صد نقش حسرتهای هستی سوز.» (همان)
۴- «به دستش خوشهی پُربار تسبیح تمناهای رنگارنگ» (همان)
۵- «جهان در خواب / تنها من، در این معبد، در این محراب: / دلم میخواست: بند از پای جانم باز میکردند.» (همان)
۶- «من مناجات درختان را، هنگام سحر، / رقص عطر گل یخ را باد.» (همان: ۴۹۴)
۷- «در این رواق ملال، کسی چو من به نماز شکایت استادهست؟.» (همان: ۵۴۱)
۴-۴ سهراب سپهری
سهراب سپهری در میان شاعران نیمایی پیش از انقلاب، شخصیّتی استثنایی بود. شاعر آزادهای که در دورهی تباهیها و جنجالهای روشنفکرانه و غرب گرایانه، سالم زندگی کرد. با صمیمیّتی دلنشین شعر گفت و به همه چیز رنگ معنویت داد. در عرصهی شعر معاصر، نگاه سپهری را باید متفاوتترین نگاه در حوزهی نماز و نیایش دانست. در واقع «هیچ یک از شعرای معاصر به اندازهی او از اشارات مذهبی استفاده نکردهاند، اگر هم به چنین کاری دست یازیدهاند وسعت و شمول آن به اندازهی وسعت و شمول استفادههای مذهبی در شعر سهراب نیست.» (حسینی، ۱۳۷۱ :۵۵)
جهان سپهری، جهانی خاص است، آنچه در دنیای خاص او میگذرد برای همگان قابل درک نیست. از این رو برای شناخت آن باید ابتدا با دیدگاه ها و جهان بینی سپهری آشنا شد و بعد با دید او جهان را نظاره کرد.

در اشعار نخست، سپهری به خاطر سرگردانی و احساس ناراحتی که به اطراف و حتّی نسبت به خود دارد، حضور همه جانبهی خدا را احساس نمیکند و تصاویر شعریاش نیز، در بردارنده ی جهان مادّی و پیرامونی وی است:
«دیـر گاهی است در این تاریـکی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگـی از دور مــرا مـی خوانـد
لیـک پاهایـم در قیر شب اسـت.»
(سپهری، ۱۳۸۷: ۱۷و۱۸)
مفاهیم و تصاویر در این جهان مادّی، ملموس و قابل دسترس است اما دغدغهی سپهری دنیوی و مادّی نیست، میتوان گفت سپهری در تنگنای جهان مادّی و واقعیّتهای تلخ جامعه و هیاهوی زندگی اجتماعی دچار تحیّر شده است.
این مسئله «از یک سو متأثر از فضای تلخ سیاسی و اجتماعی سالهای ۱۳۳۲ است و از سوی دیگر گویای وضع حال شاعری است که میخواهد از فضای اجتماعی جدا شود و به درون خویش راه ببرد.» (مرادی، ۱۳۸۰: ۲۶)
در واقع نباید فراموش کرد که سپهری برای رسیدن به جهان آرمانی خویش از همین جهان مادّی و عام می گذرد و دست به سفری طولانی میزند.
سپهری از زبانی پویا و نمادین بهرهبرده است و به گونهای شعر میسراید که فراتر از مرزها رفته و تمامی ادیان و ملیّتها را جذب خود میکند:
« نیلوفر رویید،
ساقهاش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانهی خوابم گشودم:
نیلوفر به همهی زندگیام پیچیده بود.
در رگهایش، من بودم که میدویدم.
هستیاش در من ریشه داشت،
همهی من بود.
کدامین باد بیپروا
دانهی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟»
(سپهری، ۱۳۸۷: ۱۲۵و ۱۲۶)
نیلوفر نماد انسان کامل و از درونمایههای عرفان شرقی در شعر سپهری است که در طبیعت ستایی او جلوه میکند. «این گیاه یکی از پدیده های عرفانی در آیین بودا به شمار میرود.» (عماد،۱۳۷۷: ۶۸)
در واقع او با ترکیب عناصر طبیعی و محیطی با آموزههای دینی در روح صیقل خوردهی خویش در پی شناخت جهان و حق و حقیقت و رسیدن به کنه حادثهها و رخدادهای جاری جاودانهی هستی است. سپهری مشتاق درک حقیقت هستی است و در حقیقت از ابتدا بر مبنای این «شناخت» است که حرکتهای شاعرانهی خود را آغاز میکند. او با نگاه خاص و عرفانی خود و با بهره گرفتن از نمادهای موجود در طبیعت، اشعار خود را برای تمامی انسانها قابل درک میکند و به آنها دیگر گونه دیدن را میآموزد و با حرکت به سمت مخلوقات، راه خود را به سوی خداوند پیدا کرده است.
«این راه، حرکت اندیشه و عرفانی است که منتهای شناخت آن مفهوم «خدا» ست؛ خدایی که هم نزدیکترین است و هم دورترین، هم متجلّی در انسان و هم متجلّی در طبیعت، و هم در آینهی «وحدت وجود» عرفاست.» (حقوقی، ۱۳۷۵: ۴۴)
موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1400-08-10] [ 11:13:00 ق.ظ ]